تبليغاتX
رویای پروانه

رویای پروانه رویای پروانه


خاطرت جمع که غم محو تماشای تو نیست

پرده اول

یه عکس اف ۱۶ رو ، روی دیوار اتاقم چسبوندم و همیشه به این دست ساخت و ذهن پرورده بشر به دیده تحسین نگاه می کنم . حتی اون قدر عاشق پرواز بودم که رشته دانشگاهیم رو هم مهندسی هواپیما انتخاب کردم.

پرده دوم

دیگه عادت کردم که اخبار تلویزیون از بمباران غزه و کشته شدن یا بهتره بگم تکه پاره شدن بچه های اونجا پر باشه. نمی دونم که من اون تصویر اف ۱۶ رو از دیوار اتاقم برمی دارم یا نه اما می دونم که همین الان که من این اینارو می نویسم و حتی وقتی که شما می خونیدشون ، جنگنده های اف ۱۶ اسراییل با چند سورتی پرواز دیگه چند لاله دیگه رو به خاک و خون کشیدن.

پرده سوم

اصلا واحد شمارش لاله مگه چند چند تاست ؟ مگه شقایق رو میشه با چند و تا شمرد؟ شما می دونید چرا این چیزارو به ما یاد ندادن؟ اصلا تو میدونی لاله چه جوری پژمرده میشه ؟ شقایق چه جوری می میره؟ هرجوری باشه اف ۱۶ نمی خواد، می فهمی ، اف ۱۶ نمی خواد . بازم نگرفتی نازنین؟ خودم شیر فهمت می کنم. واسه مرگ لاله فقط یه باد ناموافق ، یه نسیم ، همین . دیگه اف ۱۶ کیلو چنده ؟

پرده چهارم

دیگه این پرده رو تو بایست بنویسی، درسته ؟

+نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت7:32 PMتوسط نشیبا | |



روياي آبي

دل درون سينه غوغا مي كند
نامة نا خوانده افشا مي كند
باز امشب در تب بيتا بي ام
در خيالات عجيب آبي ام
باز شعر و آسمان و شوق من
گر چه مي جنگد قلم با ذوق من
باز مشتي واژه و ظرف خيال
گفتن از رؤيا و از عشقي محال
باز حيرت را گدايي مي كنم
از زمين عزم جدايي مي كنم
باز عشق و ياس و احساس نياز
در دلم جوشيده صد درياي راز
باز بند از بند حسرت باز شد
جشن غربت در درون آغاز شد
باز درد و باز درد و باز درد
واي از اين دنياي بس تاريك و سرد
من چه مي گويم ؟ دلم بيتاب چيست؟
غير من ديگر كسي بي خواب نيست ؟
كس ندارد از دل زخمم خبر
خسته ام از قيل و قال بي اثر
كو شقايق تا برايش جان دهم ؟
جان برايش با لبي خندان دهم
با شقايق راز دل گفتن خوش است
حرف غير از آب وگل گفتن خوش است
شب ! نم شبنم به برگ من بده
اندكي مهلت به مرگ من بده
بوسه را بي شرم كن ، بر لب نشين
كن لبت را با لب من شب نشين
جنگل اندوه را آتش بزن
تار جان را زخمه اي دلكش بزن
ناگهان در بين بيداري و خواب
داد بر من يك شقايق اين جواب
آب من ، آئينه ام ، تصوير من
مي كَنم امشب تو را از قاب تن
بعد آن ، اي گل كمي خوابت كنم
عازم رؤياي مهتابت كنم
بوسه اي جانانه بر لب مي زنم
رنگ شب بو روي امشب مي زنم
مي گذارم بوسه بي تابت كند
گرمي لبهاي من آبت كند
مي شوم امشب پر پرواز تو
مي زنم من شانه بر آواز تو
در خم تصوير ها قابت كنم
با شراب ژاله سيرابت كنم
مي گذارم قطره اي شبنم شوي
لحظه اي با برگ من همدم شوي
خنده را آزاد كن ، لبخند باش
مثل صحبت روي لب دربند باش
غصه را امشب فراموشش نما
خنده را با لب هماغوشش نما
بادي از آن سوي بيداري وزيد
پس خيالم نزد هشياري خزيد
واي پس رؤياي شيرينم چه شد؟
همدم شيرين بالينم چه شد؟
اشك ها امشب مرا ياري كنيد
باز هم اي ديده ها زاري كنيد
آه از اين زخمي دلِ زخمي نگاه
زين اسير بنديِ چشمي سياه
باز هم من ماندم و انبوه غم
ياد شيرين و هزاران كوه غم


شبنم

خواهم امشب عزم بيداري كنم
اشك ريزان تا سحر زاري كنم
خواهم از حيرت بچينم خوشه اي
شعر عزلت را بخوانم گوشه اي
خواهم از خمخانه ويران تر شود
سوز من در سينه سوزان تر شود
خواهم از گلبوسه ها حيران شوم
با لب گل بر سر پيمان شوم
خواهم از بي شرمي شيرين يار
بوسه گيرم از لب نوشين يار
مهربان ، امشب مرا آواز كن
با لب شيرين خود همراز كن
نزد من آي و كنار دل نشين
مثل تاجي بر سر محفل نشين
گفت با من آن تب نمناك عشق
اين منم ديوانه ي ادراك عشق
وقت هم آغوشي احساس ها
بسترم برگ سپيد ياس ها
بس كن امشب گريه و شب ناله را
پس نگه دار آبروي لاله را
فرقه ي من فرقه ي شور ست شور
خرقه ي من خرقه ي نور ست نور
بوسه ام درمان لبهاي تو است
بسترم بالين شبهاي تو است
مي كند نجوا گلي در گوش من
حجله ي نيلوفران آغوش من
الغرض همبستر من شب ، نم ست
با تو مي گويم كه نامم شبنم ست
پاك هستم پاك تر از هر نگاه
مي تراوم روي رخسار پگاه
عشق بازي مي كنم با برگ گل
مي زنم بر سينه من از مرگ گل
شبنمم من ، گرچه از شب خالي ام
شهر حيرت را امير و والي ام
بوسة گرم سحر مهتاج من
لحظه ي تبخير من ، معراج من
مي پرم از برگ گل بر موج عشق
مي روم همراه او تا اوج عشق


آه

دلم تفتيده از تبخير آهست
زمان تب كرده از تخدير آهست

نديدي چشم من را غرقه در خون
كه اشك آلوده از تاثير آهست

سحرگاهان افق در تنگه ي غم
غروبستاني از تصوير آهست

نمي داني كه اشك از ديده جاري
چو رودي ناشي از تخمير آهست

چرا بانوي خواب از من فراريست
دلم شب تا سحر درگير آهست

درون سينه قحطي از طراوت
كه اين قحطي فقط تقصير آهست

در اين معنا همين يك نكته كافيست
شقايق عاجز از تفسير آهست


سايه

غنچه اي در انتظار نور بود
در برش خورشيد و او شب كور بود
گر چه در آئينه زاران لانه داشت
از حقيقت بي نهايت دور بود
°
در حقيقت او اسير سايه بود
واقعا بي سايه ها او آيه بود
سايه ها كي مي روند از اين جهان
كاش دنيا عاري از هر سايه بود
°
از حقيقت رو گرفتن تا به كي؟
بي كسي و غصه خوردن تا به كي؟
با سياهي ها نشستن تا به كي؟
سايه ها را دل سپردن تا به كي؟
°
سايه ها را اعتنا كردن خطاست
برگ خود را لانه ي پروانه كن
آه بس كن غصه خوردن را دگر
خيز و در آغوش صحرا لانه كن
°
از شقايق راز بودن را بجوي
ياس احساس حقيقت را ببوي
در كنار بركه ي حيرت نشين
خشت تن را با شراب جان بشوي
°
همدم آلاله شو با او بخند
در به روي غصه و غمها ببند
قاصدك را محرم اسرار كن
از پرستو ها شنو تمثيل و پند


مرگ خورشيد

در غروبي غمزده خورشيد مرد
واقعيت رفت و انسان هم فسرد
با شبيخون سياهي ها به باغ
مار دوشي هر چه خوبي بود برد
°
پير دنيا با سياهي خو گرفت
نوع انسان در خم بيداد رفت
زندگي كنج قفس تكريم شد
جوهر آزادگي بر باد رفت
°
مكتب گل جمع شد ويرانه گشت
گريه آمد خنده از لبها گريخت
اوج گمراهي انسان را ببين
بذر غارت بر پر پروانه ريخت
°
لاله و آلاله ها از ياد رفت
حرمت سبزينه را انسان شكست
در پليدي ها ز بس او غرق شد
او به روي غنچه ها هم آب بست
°
علم او رو به تباهي ها خزيد
اختراع برترش باروت شد
جنگ ها پيش آمد و انسان بمرد
پس نياز اولش تابوت شد
°
در سحرگاهي كه بي خورشيد بود
رنگ از رخساره ي شبنم پريد
لاله هم وقتي كه چشمش را گشود
بي هدف اين سو و آن سو مي دويد
°
هيچ گلبرگي براي گل نبود
گونه اي نمناك از شبنم نماند
از طراوت جز سكوتي پر عطش
از براي شاخه اي مريم نماند
°
كودكي در حسرت يك قطره شير
مي مكيد از سينه ي مادر عطش
قسمت كودك فقط يك جرعه هيچ
سهم مادر ضجه هاي كودكش
°
شب پدر با كوله بار خاليش
مي رود تا خانه با شرمندگي
كودكانش مي كنند از او طلب
نان خالي ، آه از بيچارگي
°
دخترم موضوع انشاي تو چيست؟
علم بهتر يا كه ثروت بهترست؟
دخترك در پيش بابايش نشست
دخترم بنويس غيرت بهترست
°
دخترك پرسيد آخر قيمتش؟
مادر اما موي دختر را کشيد
گفت بابا : دلبر من را مزن
دخترم هرگز مشو تو نا اميد
°
گفت مادر : آه ديگر بس كنيد
خسته ام من ، كودكم بي شير خفت
رفت بابا تا كسي اشكش نبيند
مثل هر شب باز بابا دير خفت
°
دخترك سر در گريبانش گرفت
آه اي باباي خوب و ناز من
مهرباني مثل مادر مثل ماه
دوستت دارم توئي همراز من


گل مريم

در كلاس درس شبنم بي گمان
مريمي شاگرد اول مي شود
بعد اعلام نتايج قاصدك
شاد و خندان سوي مريم مي رود
°
آه ، مريم اي گل زيباي من
اي كه چشمت معبد افسانه هاست
از نگاهت مي توان آواز چيد
اي كه برگت لانه ي پروانه هاست
°
لحظه ي ميلاد شبنم مي توان
برگ نمناك تو را تصوير كرد
يا كنار كوچه ي دلواپسي
سوره ي نام تو را تفسير كرد
°
از كرامتهاي تو اين نكته بس
مي توان سهم تو را تقسيم كرد
مي توان بر ساقه ات نشتر كشيد
خون پاك ات را به دل تقديم كرد
°
در هجوم باد و باران و تگرگ
با شقايق مهرباني مي كني
روز وصل لاله با شبنم تو نيز
بسترش را پاسباني مي كني


ياد آن دوران به خير

خاطرات كودكي هامان به خير
ياد هم بازيها و هم سالان به خير
اي دريغا كودكي هامان چه شد ؟
رفت از كف ، ياد آن دوران به خير
°
ياد باد آن شيطنت هاي قشنگ
بازي دزد و پليس بي تفنگ
ياد بازي هاي آن دوران به خير
در حياط خانه با الاكلنگ
°
توپ بازيگوش ما از ترس شوت
شيشه ي همسايه ها را مي شكست
شوق بالا رفتن از ديوار صاف
پاي بعضي بچه ها را مي شكست
°
اي دريغا كودكي هامان چه شد ؟
رفت از كف ، ياد آن دوران به خير


آن شب رويايي

خيال من شبي در كويت آمد
دلم با نردبانش سويت آمد
تو آن شب بزم دل را ماه بودي
براي شهر رؤيا شاه بودي
نشانت را ز يك مريم گرفتم
سراغ از بركه ي شبنم گرفتم
مرا پروانه اي تا آسمان برد
گمانم او مرا تا بيكران برد
درآنجا بركه اي از نور ديدم
تو را چون لاله ها مسرور ديدم
تو آن موقع گمانم خسته بودي
به موهايت شقايق بسته بودي
درآنجا تاجي از گل بر سرت بود
اقاقي پاسبان بسترت بود
تو را در قله ي افسانه ديدم
ميان فوجي از پروانه ديدم
بهشتي در افق جاري شده بود
هوا از غصه ها عاري شده بود
تو را ديدم كه با آلاله بودي
شبيه عارفي صد ساله بودي
حريري از شقايق دامنت بود
لباسي از گل شب بو تنت بود
گهي لادن تو را بي خواب مي كرد
گهي سوسن تو را بيتاب مي كرد
تو مثل يك فرشته پاك بودي
رها از قيد و بند خاك بودي
درآنجا نام تو زيباترين بود
مقامت با شقايق ها قرين بود
تو آنجا بهترين آواز بودي
تو با پروانه ها دمساز بودي
تو مثل شاپرك آزاد بودي
كنار قاصدك دلشاد بودي
تو از فهم شقايق باده بودي
تو مثل لاله ها افتاده بودي
به احساست كمي هم ياس آويخت
شقايق در تو يك پيمانه مِي ريخت
گهي مريم به مويت شانه مي زد
گهي شبنم ز مِي پيمانه مي زد
دلم شوريده از راز سحر شد
پرستوي خيالم دربه در شد
مسيحا نازبان مريمم كرد
سپيده مست جام شبنمم كرد
تو را در چشم يك آلاله ديدم
تو را من غرق فهم ژاله ديدم
تو در اعماق قلب من نشستي
سكوتم را به فريادي شكستي
مرا اي لاله رو ديوانه كردي
غريو نعره اي مستانه كردي
قسم بر شعله ي پروانه بازت
غرورم مانده در ايوان نازت
قسم بر مستي و پيمانه و مِي
كه ديدم در تو من افسانة نِي
تو خواب از چشم گريانم ربودي
مرا بر پونه ها مهمان نمودي
مرا با تاب بيتابي شكستي
غرورم را به تير طعنه بستي
من آن شب تا سحر بيدار بودم
اسير فكر و ذكر يار بودم
من از هجران تو بغضي غريبم
گمانم لاله اي داده فريبم
تپشهاي هماهنگ دقايق
هزاران نكته دارند از شقايق
تو را در بيكرانها ناز كردند
امين چشمه هاي راز كردند
سرشت و جوهرت از بيكرانه
فراتر از سرود و از ترانه
ز اوج آسمان عشق و مستي
تراويدي تو بر گلبرگ هستي
تو را صد آسمان آيينه دادند
برايت سينه اي بي كينه دادند
تو از احساس باران زاده گشتي
به افسون شقايق باده گشتي
براي ديدنت خونابه خوردم
خودم را دست طوفانها سپردم
تو حساس و لطيفي مثل مريم
تو پيمان بسته اي با روح شبنم
فريبا گشته ام از ديدن تو
بسي دلشادم از باريدن تو
تو را من مي شناسم ، لاله اي تو
مرا از كودكي چون ژاله اي تو
مرا چشمت سوار مركبش برد
شبي يادت دلم را در تبش برد
به جادويي مرا ديوانه كردي
به شوق شمع خود پروانه كردي
من از دست فغانها مي گريزم
من اشكي از فراق لاله ريزم
تمام سينه ام كاشانه ي عشق
درونم گشته مهمانخانه ي عشق
تو را من چون شقايق مي پرستم
كه مست از بادة عشق تو هستم
برايت عاشقي دلخسته هستم
تو را از كودكي دلبسته هستم
كمي هم باورم كن ، خسته ام من
پرستويي كه بارش بسته ام من
چرا محبوبه ي باران نيامد
خبر از جان و از جانان نيامد
بگو تا كي ز هجرانت بسوزم
بگو تا كي به درها ديده دوزم
بيا بر غصه ها لشکر برانم
بيا تا در ركابت جان فشانم
بگو از ياس احساست برايم
بده يك شاخه از ياست برايم
بگو شب را چگونه سر كنم من
بگو غم را چگونه در كنم من
منم بيتاب رويت ، كي مي آيي؟
اسير چين مويت ، كي رهايي؟
بگو از چون سبب با من چنيني
بگو محو كدامين ياسميني
تو راهت كي به شهر دل مي افتد
شرابت كي به نهر دل مي افتد
تو را از رنج من حاصل نباشد
سحر بر كنج من واصل نباشد
پر از تاريكي شبهاي سردم
رها در عمق دريايي ز دردم
من از ايل پرستو دور ماندم
دريغا پيش بوفي كور ماندم
تو معراج گل آلاله هستي
تو در باطن شبيه ژاله هستي
تو شبنم نوشِ مست صبحگاهي
پديدآرنده ي شور پگاهي
پريرويي ز ايل لاله هستي
پريچهري ز قوم ژاله هستي
تو در بوم دلم نقشي سپيدي
درآن طرح افق را مي كشيدي
تو با گل در فريبايي رقيبي
تو چون آلاله ها اي دل نجيبي
تو از مريم بسي زيباترستي
تو با شبنم تفاهم نامه بستي
تو در اجلاس گلها شاه هستي
تو شبها آسمان را ماه هستي
توخورشيدي و مشرق درتب توست
سرودي از رهايي بر لب توست
تو در طوري و سينا سينه ي توست
حرايي همدم آيينه ي توست
تو در چشم شقايق ياسميني
پريزاد طلوعي آتشيني
تو بر افلاك احساسم نشستي
ولي تنها گره بر قلّه بستي
دلم در چين گيسويت اسيرست
شتابي كن بيا اينجا كه ديرست
بيا اينجا سرودي تازه سر كن
بيا اينجا و تاريكي به در كن
بيا تا مرغ حيرت جان بگيرد
بيا تا جان من جانان بگيرد
ببين از حيرتت آواره هستم
شريك درد قلبي پاره هستم
مها ، ديدي دلم را گر تو لايق
بگو با من ز اسرار شقايق
تو دشتي از گلِ آلاله داري
چه گويم تا برايم لاله آري
مسيح صد چمن مريم تويي تو
رفيق صبح يك شبنم تويي تو
مرا هم قطره اي شبنم عطا كن
اگر شد مثل يك مريم صدا كن
مرا شب ناله هايي كرده بي خواب
مرا گلزار زاري كرده بيتاب
پياپي جام غم سر مي كشم من
و يا آهي ز جان بر مي كشم من
نمي داني چه دردي نوش من است
سياهي همدم خاموش من است
شب يلداي هجران كي سر آيد
سحر از پشت كوهي غم در آيد
بيا تا انتظار من سر آيد
بيا تا مهر اينجا هم بر آيد
تو از بانوي ماتم رو گرفتي
سحر با جام شبنم خو گرفتي
خوشا رقص شقايق در شب تو
خوشا زخم شقايق از تب تو
خوشا سرّي كه از شبنم شنيدي
خوشا رازي كه از مريم شنيدي
خوشا دشتي كه ازآن لاله چيدي
خوش آن نيلو كه روي بركه ديدي
خوشا بزمي كه در آن ماه باشي
خوش آن قصري كه در آن شاه باشي
خوشا عشق و خوشا افسانه ي عشق
خوشا آواره ي ميخانه ي عشق
پري خواهم كه يك پروانه باشم
به پهلوي گلي همخانه باشم
دلي خواهم پر از احساس مستي
كه تا صد چشمه جوشد ياس هستي
من از احساس پوچي خسته هستم
كه ديگر دل به شبنم بسته هستم
مرا لبريز حس قاصدك كن
سخنگوي امين شاپرك كن
مرا آهوي دشت باورت كن
سحر مست شراب ساغرت كن
شقايق عكس تأثير تو در باغ
سحر سر جوش تخمير تو در باغ
تو را شبنم چه زيبا مي پرستد
تو را مهتاب شبها مي پرستد
شقايق مي پرستم در شب عشق
چه شبنم واره ام من در تب عشق
بيا دشت دلم را لاله گون كن
بيا دستان غم را غرق خون كن
دلم سرجوش يك جرعه نگاهست
وجودم خسته از طغيان آهست
شقايق زاده اي ، من ژاله پوشم
ز مِي جوشيده اي ، من باده نوشم
خريدارم ، خريدار نگاهت
دلي دارم ، دلي عاشق به آهت
تو مو ريزي و من گم در خم چين
تو ابرو در کشي من کشته ي کين
تو رو در مي كشي ، من طرح رويت
تو دل را مي بري ، من خاك كويت
تو آوازي ومن نِي مي پرستم
تو مِي جوشي و من مِي مي پرستم
تو دريايي و من محو كرانت
تو غرق نازي و من نازبانت


حراهاي معنا

من امشب پر از وهم آيينه ام
گرفتار افسون سبزينه ام
مرا شب به درياي مهتاب برد
به لالاي حيرت مرا خواب برد
سرآغاز آيينه افسانه شد
سخنران آيينه پروانه شد
تخيل در آغوش حيرت نشست
تأمل به زانوي صحبت نشست
خيالات آيينه آغاز شد
ازل طعنه زد ، چشم دل باز شد
معاني همه بي هدف آمدند
پيام آوران ، صف به صف آمدند
حراهاي معنا پديدآمدند
همه از كراني بعيد آمدند
رسولان زردشت نورآمدند
به دامان اوهام كور آمدند
هوا رنگ و بوي ازل را گرفت
معاني حرير غزل را گرفت
زواياي پنهان آيينه ها
عيان شد به افسون سبزينه ها
خيالم به آغوش بلبل خزيد
به تالار انديشه رؤيا وزيد
حقيقت چو سقا به من آب داد
به من آسمان جام مهتاب داد
به تصديق آيينه شبنم شدم
به تعبير پروانه مريم شدم
جدا از خيالات پنهان شدم
رها در زمينهاي عرفان شدم
ابابيل افسانه ظاهر شدند
مصاديق رخشنده شاعر شدند
مسيحانه مريم تكلّم نمود
ابد روي شبنم تبسم نمود
ندارم تب بد گماني به دل
ز باروت و خنجر نشاني به دل
ندارم يتيمان گريان خيال
نشان از بناهاي ويران خيال
سلاح محبت مؤثر ترست
كه تسكين حيرت مخدر تر است
بناهاي والاي عرفان مراست
زمينهاي گلخيز ايمان مراست
تصاوير حيران آيينه ام
مصاديق باران و سبزينه ام
دلم در تب و تاب بيتابي است
شبم آرزو مند بيخوابي است
فراسوي الهام باران منم
كه تعبير پيغام باران منم
فرادست معنا فرودست من
مفاهيم والا همه مست من
گرفتار اوهام مريم شدم
به تصديق پيغام او خم شدم
خيالم پريشان بيداريست
خماري فراري ز هشياريست
معاني همه ملتهب گشته اند
خيالات من مضطرب گشته اند
گمانم مرا خلسه تنها گذاشت
اسير خيالات بي جا گذاشت
چرا خلسه از سينه ام پر كشيد
شراب جدايي ز من سر كشيد
پرستوي حيرت كجا لانه كرد
مرا حسرتي ساده ديوانه كرد


شقايق

بگو اجلاس گل كي برقرارست؟
كمي پروانه اينجا بي قرارست
بگو با من سخنگويت كدامست؟
شقايق يا كه شب بو يا رزي مست؟
درآنجا نسترن صندوقدارست
دمادم شاخه اي رز گرم كارست
گلي از ناشكيبي هاي خود گفت
بسي از دلفريبي هاي خود گفت
گل شب بو فقط شب نامه اي خواند
اقاقي از محبت ها سخن راند
گل اركيده از زيباييش گفت
گل يخ دايم از تنهاييش گفت
خطاب نسترن حول ازل بود
خطاب ياسمن پر از غزل بود
گل رز از شكوه نام خود گفت
گل سرخ از لب ناكام خود گفت
گل زرد از بني آدم گله كرد
تمام صحبتش از نفرت و درد
سخنراني زنبق حول جان بود
كه زنبق فيلسوفي پر توان بود
گل لاله سخن گفت از شهادت
گل آلاله هم گفت از رشادت
و ياسي روي سن آمد فريبا
سخن آغاز كرد او وه چه شيوا
بسي از عمق احساسش خروشيد
گل احساس مجلس هم شكوفيد
سخنراني نرگس بس رسا بود
تمام بحث او دور خدا بود
زماني كه شقايق هم ز جا خاست
تمام سالن از جايش به پا خاست
شقايق روي سن زيبا شده بود
نمي داني كه بس رعنا شده بود
شقايق ابتدا حمد خدا گفت
سپس با يك صداي بس رسا گفت
خدا اينجا خدا درسينه ي ماست
خدا صورتگر آئينه ي ماست
خدا را مي شود در ژاله ها ديد
خدا را در ميان لاله ها ديد
خدا احساس يك شاخه گل ياس
خدا جاري شود از طعم گيلاس
تمام حاضرين در خلسه بودند
به حيرتخانه اي در پرسه بودند
سكوتي جمع گل رادر نورديد
گلي از جاي خود ديگر نجنبيد
شقايق غرق نوري از خدا شد
در آندم نذر گلها هم ادا شد
شقايق روي سن در سجده افتاد
خدا يك حس زيبايي به اوداد
گل نرگس شقايق را صدا كرد
اقاقي هم برايش جان فدا كرد
شقايق بوسه اي بر لاله اي زد
ونوشي از لب آلاله اي زد
شقايق بهترين همراز هستي
پيامش برترين آواز هستي
شقايق عارفانه زندگي كرد
دوروزي عاشقانه زندگي كرد
شقايق را خدا داند كه چون بود
چرا رنگ شقايق غرق خون بود
شقايق راز بودن را سرايد
ز بويش عطر جنت ها بيايد
شقايق در رفاقت نازنين است
شريك درد فوجي ياسمين است
شقايق بركه ي پر آب هستي
سحر مي گردد او سرشار مستي
شقايق را غريبا نه ببوييم
چو مريمها مسيحانه ببوييم
دلم را بر شقايق بسته ام من
برايش عاشقي دلخسته ام من
دلم دلتنگ احساس شقايق
شقايق را شوم درعشق لايق
الهي از شقايق رو نگيريم
فقط با عشق او ما خو بگيريم
شرابي ما بگيريم از شقايق
و جامي مِي بنوشيم از شقايق
شقايق گونه در دنيا بمانيم
زبورش را تمام ما بخوانيم
شقايق را سفير حق بدانيم
پيامش را چو يك سوره بخوانيم
شقايق را كنشت راز خوانيم
برايش سوره ا ي از ناز خوانيم
به موهامان شقايق بسته باشيم
همه از نااميدي خسته باشيم
درصندوق غم را بسته باشيم
به دل عطر شقايق را بپاشيم
خدا را در شقايق ها ببينيم
به گلبرگش حقايق را ببينيم
برايش معبدي از گل بسازيم
به عشق او ز عمق جان بنازيم
وصيت نامه ي اورا بخوانيم
بسوي جلگه ي فطرت برانيم
نشان از دشت حسرت ما بجوييم
گهي گلهاي حيرت را ببوييم
ز نرگس ها و زنبق دل نگيريم
به پاي نسترنها ما بميريم
فداي يك گل آلاله باشيم
سحر بر روي خود شبنم بپاشيم
شريك درد فوج ژاله باشيم
و فطرت نوش قوم لاله باشيم
حسود علم بابونه نباشيم
بخيل حلم يك پونه نباشيم
گهي درس شرف از لاله گيريم
گهي هم ما هدف از ژاله گيريم
ز برگ نسترن قالي بدوزيم
ز شب بو جامه اي عالي بدوزيم


آخرين ديدار

به پائيز زرد جدايي قسم
به ديدار تلخ نهايي قسم
زدي قسمتم را به تلخي رقم
نشاندي سرم را به زانوي غم
تو ديدي غم و اشك و آه مرا
كشاندي به حسرت نگاه مرا
غرور من و طعنه ي تيز تو
شكستم از آن چشمك ريز تو
تو خنديدي و چشم گل باز شد
خيالات آئينه آغاز شد
تو بر قلب من زخم گيسو زدي
به اوهام من تيغ ابرو زدي
به ديدار تو قلب من آب شد
تو خنديدي و ديده بي تاب شد
به برگ دلم عشوه ها دوختي
تو در سينه ام آتش افروختي
چه زيبا شكستي تو قلب مرا
به آئينه بستي تو قلب مرا
تو بر قاب دل نقش حسرت زدي
به آئينه ام تير عزلت زدي
تو آب مرا بردي و باختي
تو مستانه بر قلب من تاختي
دلم زير پاي تو منصور بود
به تكبير عشق تو مسرور بود
من و گريه و اشك و آه و فغان
تو و شادي و خنده ي بي امان
مگر مي شود بي تو گلخنده داشت
خيالات شيرين و ارزنده داشت
مگر مي شود بي تو اعجاز داشت
بدون تو احساس پرواز داشت
قسم مي خورم بر گل ياسمين
ز هجر تو افسرده ام ، نازنين
مرا مهربان ، باز فرصت بده
به اين ياس پژمرده مهلت بده


خوشا امشب خوشا گفتن

خوشا در پيش گل آئينه خواندن
جنون آسا سمند عشق راندن
خوشا ليلي خوشا مجنون خوشا درد
خوشا معناي نفرين گل زرد
خوشا با بوسه پيمان نامه بستن
كنار خيمه گاه لب نشستن
خوشا در بستري از ياس خفتن
به شب ها با ستاره راز گفتن
خوشا با شبنمي سيراب گشتن
پس از آن راهي مهتاب گشتن
خوشا تصنيف ناب لاله خواندن
كنار معبد آلاله ماندن
خوشا در بيستون دلشاد مردن
به شيرين تيشه ي فرهاد بردن
خوشا چشمان شهلا پيشه و مست
فرازش قوس ابرو ، تيغ در دست
خوشا رخساره ي زيباي مريم
لبانش عين زخم و روح مرهم
خوشا در محضر مريم نشستن
دل خود را به عشقي پاك بستن
خوشا اندوه بي پايان لاله
خوشا بر زخم گل تسكين ژاله
خوشا در صبحگاه عشق رستن
تن خود را در آب عشق شستن
خوشا از چشم گلها ناز چيدن
ز برگ لاله ها آواز چيدن
خوشا شيواترين لحن قناري
براي برترين شعر بهاري
خوشا طرز نگاه ژاله در صبح
اذان گفتن به بام لاله هر صبح
خوشا ناله خوشا شيون خوشا آه
خوشا شب مويه ها از دوري ماه
خوشا از شاخه ي لب بوسه چيدن
لب آلاله را بي شرم ديدن
خوشا شرم و خوشا گرماي بوسه
خزيدن در خم رسواي بوسه
خوشا در سايه ي تقدير بودن
ميان قاب ها تصوير بودن
خوشا رسوائي و تنهائي عشق
تب شيرين بي پروائي عشق
خوشا در ناگهاني پر كشيدن
به اوهام شقايق سر كشيدن
خوشا آبي خوشا دريا خوشا موج
خوشا ساحل خوشا رؤيا خوشا اوج
خوشا ذوق و خوشا شعر و خوشا جمع
خوشا پروانه گشتن دور يك شمع
خوشا با استعاره شعر گفتن
كنار واژه هاي گنگ خفتن


نازنين

پاره كن ، بند جنون را پاره كن
اين تن صد پاره را آواره كن
پاره كن قلب مرا ليكن مرو
هر چه خواهي كن ولي بي من مرو
پاره كن اي نازنين تاك مرا
دربياور قلب صد چاك مرا
ليكن اي آلاله از پيشم مرو
نازنين ، اي آخرين شبنم مرو
جان من تقديم يك لبخند تو
ديده ي نمناك من پابند تو
جان فداي تاري از گيسوي تو
من پناهم سايه ي ابروي تو
طرز چشمان تو مثل لاله هاست
گونه ي تو خاستگاه ژاله هاست
با نگاهي قلب من آتش گرفت
آذرخشي زد كه تن آتش گرفت
تيغ ابروي تو دست آرش است
لحن آواز تو جانا دلكش است
ناگهان رفتي ، تو اما ، نازنين
رفتي و كردي مرا ماتم نشين
نازنين با رفتنت خورشيد رفت
از ميان سينه ام اميد رفت
رفتنت شب مويه را تمديد كرد
خنده را از باغ لب تبعيد كرد
رفتنت را ماه ديد و آه شد
با سپاه ناله ها همراه شد
رفتنت را لاله ديد و زرد شد
دست او در ناگهاني سرد شد
رفتي و من ماندم و افسوس ها
بانگ پر از تلخي ناقوس ها
رفتي و جانا دريغ از شبنمي
قلب صد چاك و دريغ از مرهمي
رفتي و دوري مرا بيتاب كرد
اشك را جاري چونان تنداب كرد
رفتي و تنها مرا اندوه ماند
شيون و شب ناله ي انبوه ماند
رفتي و شيون مرا تسليم كرد
ياس شادي ها مرا تحريم كرد
رفتي و در انتظارت مانده ام
در خيال نوبهارت مانده ام
كي تو برگردي به پيشم نازنين
مي شكوفي مثل مريم نازنين
كي مي آيي تا مرا شادان كني
سوسني ها را تو دست افشان كني
كي مي آيي تا جدايي پر كشد
قلب من تا آشنايي پر كشد
كي مي آيي حيرتم افزون كني
تا دمي آئينه را گلگون كني
كي مي آيي، كي مي آيي نازنين
من اسيرم ، كي رهايي نازنين


شرق آه

اي فريبا چهره ي رؤيا تبار
اي كه داري در دلت صدها بهار
اي مسيحا لهجه ي شيرين نسب
اي كه روحت لانه ي مرغ ادب
اي پريشان زلف تو زندان چين
تيغ ابروي تو دست مير كين
چشم تو تسبيح گاه مستي است
سينه ات تبعيد گاه هستي است
نازنينا ، دوستت دارم ، بدان
در غم عشقت گرفتارم ، بدان
ياد داري گريه مي كردم ، مها
بر تو اشكي هديه مي كردم ، مها
ياد داري چشم من در خون نشست
ناز تو پشت غرورم را شكست
ياد داري گفتمت از مهر تو
عاشقم من تا ابد بر چهر تو
نازنين اما تو احساس مرا
اشك هاي همچو الماس مرا
بي سبب انكار كردي نازنين
اشك من را خوار كردي نازنين
اشك من را ديدي و انداختي
طعنه و كار دلم را ساختي
آه اشكم هر زمان جاري شود
ديده گرم شيون و زاري شود
مي نشيند ياد تو در سينه ام
مي پرد رنگ از رخ سبزينه ام
اشك من اي بهترين غمخوار من
اي كه مي جوشي ز داغ يار من
اشك زيبا اندكي مهلت بده
فرصتي بر لاله ي حسرت بده
اشك ها از من پذيرايي كنيد
گونه ي من را مسيحايي كنيد
اشك ها من با شما شادان شوم
تا سحر بر مويه ها مهمان شوم
اشك ها رخساره ام را تر كنيد
ديده را با مويه همبستر كنيد
اشك يعني قطره اي احساس ناب
اشك يعني التماسي بي جواب
اشك يعني در غروبي تر شدن
از غم آلاله زيباتر شدن
اشك يعني ژاله اي بيتاب شد
قلب سنگي ذره ذره آب شد
اشك يعني مبتلاي غم شدن
با طلوع ناله ها شبنم شدن
اشك يعني ديده شبنم مي چكد
ژاله بر رخسار مريم مي چكد
اشك يعني تر شدن از يك عبور
گم شدن چون قطره در درياي نور
اشك يعني ميوه ي نمناك عشق
بارشي از آسمان پاك عشق
اشك يعني انعكاس برق آه
خيزش خورشيد نم از شرق آه
اشك يعني خنده ي غمناك عشق
سجده ي چشمان من بر خاك عشق


آه خواني

نازنينا تن غريبستان دل
در حقيقت دل اسير آب و گل
تن خرابات دلي صد پاره است
دل ميان سينه ها آواره است
طرز رفتار تو با دل خوب نيست
دل شكستن شيوه اي مطلوب نيست
طرز حيرت آور چشمان تو
عادت جادويي مژگان تو
داده بر بادم ، ببين حال مرا
كرده پر خون ناله احوال مرا
رحمتي كن يك وجب جانم بده
با دمت اكسير جانانم بده
كاشتم بذر وفا ، حاصل نداشت
كاش مي شد جاي غم آلاله كاشت
نازنين پژمردم از بي حاصلي
غرقه ام در بحر غم ، كو ساحلي
نازنين افسار دل دست غم است
مي برد هر جا كه آه و ماتم است
شيون و زاري امانم را بريد
پشت من از بار آه و غم خميد
نازنين احساس من تقديم تو
اسب ناآرام دل تسليم تو
طبع نيما انعكاس لحن تو
مي رسد بر دل فروغ صحن تو
نازنين وقتي كه حرف از ياس هاست
عطر تو در بيشه ي احساس هاست
زير باران زير زلف آبشار
وقت حيرت وقت تحويل بهار
روي گلبرگ شقايق روي راز
لابلاي كوچه باغ خواب ناز
مي توان نقش تو را تصوير كرد
خط و خالت را چو گل تحرير كرد
نازنين آلاله ها قرباني ات
بهترين آواز ها ارزاني ات
نازنين وقت طلوع ماه توست
در افق آتشگهي از آه توست
ارغوان انديشه ي دريا دلم
خيز و از گل صحبتي كن با دلم
شبنم آسا برگ گل را ناز كن
در ميان صحن دل پرواز كن
دفتر غم را ورق زن ، پاره كن
با نگاهت دردها را چاره كن
عادت تنبور و گيتارم بده
جرئت افشاي اسرارم بده
همچو منصوري سرِ دارم ببر
بر سر بالين دلدارم ببر
بيستون ديده و فرهاد اشك
تيشه ي شب ناله و فرياد اشك
بر من اي گل حيرت شبنم بده
بر مسيحم شاخه اي مريم بده
با من اي گل اين چنين سودا مكن
در ميان عاشقان رسوا مكن
رحمتي كن آبرويم را مريز
آبرويم را نگه دار اي عزيز
اي پريرخ ، آبروداري نما
عاشقي دلخسته را ياري نما
من خميدم زير طوفان نگاه
ناگهان در دل شكستم جام آه
ريخت آب آه و دل بيتاب شد
دختر شب ناله ها بي خواب شد
آه من همرنگ برگ لاله است
شيون من هم اتاق ناله است
چون سكوت مبهم بوداي دل
آه من مي جوشد از صحراي دل
آه من فرياد بي پژواك من
رعشه ي آواز بس غمناك من
مثل يك كودك كه خواهش مي كند
آه من در دل نيايش مي كند
آه من در لحظه هاي گنگ شب
نغمه ها از لاله ها دارد به لب
آه من در ناگهاني مي وزد
دل درون پيله ي غم مي خزد
آه من ، اي آه من ، اي آه من
در شب غم بهترين همراه من
تا گرفتم راه بيراهي به پيش
با تو گفتم از غم و از آه خويش
با تو از غم گفتن اي زيبا خطاست
نزد شبنم شيون و زاري جفاست
با تو بايد از ني و آواز گفت
حرف هاي خوبي از پرواز گفت
با تو حرف لاله و شبنم خوش است
با مسيحا حرفي از مريم خوش است
با تو اسرار ازل خواندن خوش است
با شقايق ها غزل خواندن خوش است
با تو بايد صحبت از تصوير كرد
سوره ي آلاله را تفسير كرد
با تو بايد تيشه زد بر رازها
رفت تا آن سوي باغ ناز ها
با تو بايد مثنوي خواند از سحر
ياد كرد افسانه را بار دگر
با تو بايد خنده را دلشاد كرد
شعر گرم بوسه را فرياد كرد
با تو بايد بر وفا پابند بود
پيش تو همرنگ يك لبخند بود
با تو بايد گل بگفت و گل شنيد
در كنارت نغمه ي بلبل شنيد
گر كه كردم مويه هاي آتشين
من خطا كردم ببخشا نازنين
من نمي گويم دگر حرفي ز درد
از غم و از آه و از گل هاي زرد

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت4:27 PMتوسط نشیبا | |




...شايد محال نيست

آن کس که درد عشق بداند
اشکي بر اين سخن بفشاند
اين سان که ذره هاي دل بيقرار من
سر در کمند عشق تو، جان در هواي توست
شايد محال نيست که بعد از هزار سال
روزي غبار مارا ، آشفته پوي باد
در دوردست دشتي از ديده ها نهان
بر برگ ارغواني
پيچيده با خزان
يا پاي جويباري
چون اشک ما روان
پهلوي يکدگر بنشاند
ما را به يکدگر برساند


...با قلم

با قلم مي گويم
اي همزاد ، اي همراه-
اي هم سر نوشت
هر دومان حيران بازي هاي دوران هاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دست خوش
اشک هايم را کجا خواهي نوشت؟


سه تابناک

روي تورا و ياس و سحر را
کنار هم
هر روز ديده ام
با اين سه تابناک، دل و جان خويش را
سوي بهشت نور و طراوت، کشيده ام
اي خوش تر از سپيده دم
اي خوب تر ز ياس
تا با مني، چه کار به ياس و سپيده دم


تا سپيده

گل هاي ياس را
شب ها ميان بستر خود مي پراکنم
،آنگاه ، تا سپيده دم
انگار با تو ام


حيران

هر روز اگر يک بوسه مهمان تو باشم
عمري به شيريني غزل خوان تو با شم

با من اگر پيمان نگهداري به ياري
من تا نفس دارم به پيمان تو باشم

عشق تو شد فرمانرواي هستي من
تا هر چه فرمايي به فرمان تو باشم

گر در تو حيران مانده ام بر من ببخشاي
من، دوست مي دارم که حيران تو باشم

حيران چشمان تو بودن رستگاريست
بگذار تا حيران چشمان تو باشم


بوي محبوبه شب

ماه تابيد و چو ديد آن همه خاموش مرا
نرم باز آمد و بگرفت درآغوش مرا

گفت: -خاموش درين جا چه نشستي؟ - گفتم
بوي محبوبه ي شب مي برد از هوش مرا

بوي محبوبه ي شب ، بوي جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا

بوي محبوبه ي شب ، نغمه ي چنگي ست لطيف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

بوي محبوبه ي شب همچو شرابي گيراست
مست و شيدا کند اين جام پراز نوش مرا

بوي محبوبه ي شب جلوه ي جادويي اوست
آن که کرده ست به يکباره فراموش مرا


کودکان و درختان

در پهنه جهان
انسان براي کشتن انسان
تا جبهه مي رود
انسان براي کشتن انسان
تشويق مي شود
°
در جبهه هاي جنگ
کشتار مي کنند
يا کشته مي شوند
°
تابوت صد هزار جوان را
پيران داغدار
با چشمان اشکبار
بر دوش مي کشند
در خاک مي نهند
°
آنگاه کودکان را
تعليم مي دهند
يک شاخه از درخت را نبايد بشکنند


آن سوي نيمه شب

آن سوي نيمه شب
در کوچه باغ ميکده ي ماهتاب و ياس
مستم گرفته بودند
داغ و درفش و داروغه بيدار
°
در پشت ميله هاي قفس
اين سوي
من با چهار شاهد
ياس و نسيم و ماه و سپيدار


درس معلم

در کلاس روزگار
درس هاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن کنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
°
در کنار اين معلمان و درس ها
در کنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يک معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نيست
°
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس مي دهد
زندگي» ست»


محو و مات

گفته بودي که : - چرا محو تماشاي مني؟
و آنچنان مات، که يک دم مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني


ماه و سنگ

اگر ماه بودم، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم

اگر ماه بودي-به صد ناز- شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
وگر سنگ بودي ، به هر جا که بودم
مرا مي شکستي ، مرا مي شکستي


غريبه

دست مرا بگير ، که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ريخت که هوش از سرم ربود
من جاوداني ام ، که پرستوي بوسه ات
بر روي من دري ز بهشت خدا گشود
اما ، چه مي کني
دل را ، که در بهشت خدا هم غريب بود ...؟


سينه گرداب

همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست
چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست

اي پرده پرده چشم تو ام باغ هاي سبز
در زير سايه ي مژه ات ، خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو ، بي تاب گشته ام
بر من نگاه کن ، که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپيد تو گرداب راز هاست
سرگشتگي به سينه ي گردابم آرزوست

تا وا رهم ز وحشت شب هاي انتظار
چون خنده ي تو مهر جهانتابم آرزوست


بيگانه

غم آمده ، غم آمده ، انگشت بر در مي زند
هر ضربه ي انگشت او بر سينه خنجر مي زند

اي دل بکش يا کشته شو ، غم را در اينجا ره مده
گر غم در اينجا پا نهد آتش به جان در مي زند

از غم نياموزي چرا اي دلربا رسم وفا؟
غم با همه بيگانگي ، هر شب به ما سر مي زند


در زلال شب

شب، آن چنان زلال ، که مي شد ستاره چيد
دستم به هر ستاره که مي خواست مي رسيد
نه از فراز بام
که از پاي بوته ها
مي شد تو را در آينه هر ستاره ديد
در بيکران دشت
در نيمه هاي شب
جز من که با خيال تو مي گشتم
جز من که در کنار تو ، مي سوختم غريب
تنها ستاره بود که مي سوخت
تنها نسيم بود که مي گشت


هنوز، هميشه ،هرگز

هزار سال به سوي تو آمدم
افسوس
هنوز دوري! دور از من ، اي اميد محال
هنوز دوري ، آه، از هميشه دورتري
هميشه، اما، در من کسي نويد دهد
که مي رسم به تو
شايد هزار سال دگر
°
صداي قلب تو را
پشت آن حصار بلند
هميشه مي شنوم
هميشه سوي تو مي آيم
هميشه در راهم
هميشه مي خواهم
هميشه با توام، اي جان
هميشه با من باش
هميشه
اما
هرگز مباش چشم به راه
هميشه پاي بسي آرزو رسيده به سنگ
هميشه خون کسي ريخته است بر درگاه


به اميد روزي که هيچ روزنامه اي ننويسد
بر اثر بمباران مدرسه اي دسته دسته نسترن و مريم پرپر شدند

با تمام اشک هايم

شرمتان باد! اي خداوندان قدرت
بس کنيد
بس کنيد از اين همه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
نگهداران صلح
اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اين که مي باريد بر دل هاي مردم
سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد بر آن
کشتي خود کامگي را
موج خون
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد، اين واي مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شب هاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را ، که مزدورانتان
روز و شب ، با خون مردم ، آبياري مي کنند
بنگريد اين خلق عالم را ، که دندان بر جگر
دم به دم بيدادتان را
بردباري مي کنند
دست ها از دستتان اي سنگ چشمان بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد ، خواب مرگ بي گناهان است و
وجدان شماست
با تمام اشک هايم ، باز -نوميدانه- خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادر هاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد


غير از مهر تو

اي عشق به جز تو همدمي دارم؟ نه
يا جز غم تو ، دگر غمي دارم؟ نه

با اين همه زخم هاي کاري که زدي
غير از مهر تو مرهمي دارم؟ نه


آرزو

به اميد نگاهت ايستادن
به روي شانه هايت سر نهادن

مرا خوش تر از اين ها آرزوييست
دهان کوچکت را بوسه دادن


آغوش

براي چشم خاموشت بميرم
کنار چشمه ي نوشت بميرم

نمي خواهم در آغوشت بگيرم
که مي خواهم در آغوشت بميرم


شراب

بدين افسونگري، وحشي نگاهي
مزن بر چهره رنگ بيگناهي

شرابي تو ، شراب زندگي بخش
شبي مي نوشمت خواهي نخواهي


عشق بي سامان

چنين با مهرباني خواندنت چيست؟
بدين نامهرباني راندنت چيست؟

بپرس از اين دل ديوانه ي من
که اي بيچاره عاشق، ماندنت چيست؟


خاکستر

شبي پر کن از بوسه ها ساغرم
به نرمي بيا همچو جان در برم

تنم را بسوزان در آغوش خويش
که فردا نيابند خاکسترم را


غروب پاييز

دلم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگانيست
غم او چون غم من جاودانيست
افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ريخته ، جامش شکسته
گل و گلزار را چين بر جبين است
نگاه گل نگاه واپسين است
پرستوهاي وحشي بال در بال
اميد مبهمي را کرده دنبال
نه در خورشيد نور زندگاني
نه در مهتاب شور شادماني
فلق ها خنده ي بر لب فسرده
شفق ها عقده ي در هم فشرده
کلاغان مي خروشند از سر کاج
که شد گلزارها تاراج، تاراج
درختان در پناه هم خزيده
ز روي بام ها گردن کشيده
خورد گل سيلي از باد غضبناک
به هر سيلي ، گلي افتاده بر خاک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مريم ز سيلي ها کبود است
گلستان خرمي از ياد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حديث غم، نواي آبشار است
چو بينم کودکان بينوا را
که مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
در اين سرماي جان فرسا مکاني
سري بالا کنم از سينه ي کوه
دلم کوه غم و در ياي اندوه
نگاهم مي شکافد آسمان را
مگر جويد نشان بي نشان را
به دامانش درآويزد به زاري
بنالد زين همه بي برگ و باري
حديث تلخ اينان باز گويد
کليد اين معما باز جويد
چه گويم، بغض مي گيرد گلويم
اگر با او نگويم با که گويم؟
فرودآيد نگاه از نيمه راه
که دست وصل کوتاه است کوتاه
نهيب تندبادي وحشت انگيز
رسد همراه باراني بلاخيز
به سختي مي خروشم: هاي ، باران
چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران؟
برهنه بي پناهان را نظر کن
در اين وادي قدم آهسته تر کن
شد اين ويرانه ويران تر چه حاصل؟
پريشان شد پريشان تر چه حاصل؟
تو که جان مي دهي بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها مي کني پاک
غم دل هاي ما را شستشو کن
براي ما سعادت آرزو کن


بعد از من

مرا عمري به دنبالت کشاندي
سرانجامم به خاکستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
که سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکي هم فشاندي
گذشت از من ، ولي آخر نگفتي
که بعد از من به اميد که ماندي؟


پشيماني

بوسه اي کرد از من تمنا
آن دل افسرده با بيقراري
گونه هايم شد از شرم گلگون
سخت کردم ولي پايداري
دل در آغوشم از شوق لرزيد
همچو گل از نسيم بهاري
روي گردانده پاسخ نگفتم
خواست لب بر لبانم گذارد
رازها خواندم از ديدگانش
التهاب دل از حد فزون شد
گفتي افتاده آتش به جانش
آخر از خشم فرياد کردم
آب شد بوسه بين لبانش
چهره ي خويش پوشاندم از شرم
لرزه اي بر سراپايم افتاد
کرده بودم جهان را فراموش
تا چنين ديد، بر جاي خود ماند
لحظه اي چند مبهوت و خاموش
بوسه اي ساده بر موي من زد
رفت وجنگل گرفتش در آغوش
آه من ماندم آن گوشه تنها
گوييا آتش اين ندامت
شعله ور کرده سر تا به پايم
مي دود از پيش سوي جنگل
مردم ديده ي بينوايم
مي برم سر ميان چمن ها
تا کسي نشنود ناله هايم
ناله هاي پشيماني من


فريب تلخ

رفتم که آن دو چشم فريبا را
از صفحه ي خيال فرو شويم
رفتم صفاي مهر و محبت را
در ديده و دل دگري جويم
دردا، که هر نفس که برآوردم
ديدم حديث عشق تو مي گويم
°
رفتم که همزبان دگر جويم
رفتم که آشيان دگر سازم
رفتم که نيمه جان جواني را
در پاي دلبري دگر اندازم
واحسرتا، که ياد نگاه تو
تا زنده ام فريب دهد بازم
°
بردم به مي پناه که دور از تو
خود را مگر هلاک توانم کرد
وين داغ تلخکامي و حسرت را
از لوح سينه پاک توانم کرد
در هر پياله عکس تو را ديدم
ديگر به سر چه خاک توانم کرد؟
°
امشب به تنگناي غم و اندوه
آتش به نامه هاي تو افکندم
اکنون منم که بر سر اين آتش
از رنج مي گدازم و خرسندم
پا بر سر خيال تو مي کوبم
بر گريه ي فريب تو مي خندم
°
خاموش شد به دست تو افسونگر
شمع اميد شاعر ناکامي
رو هر زمان به خواب درآغوشي
رو هر نفس بپيچ بر اندامي
نفرين به من گر از تو کنم يادي
لعنت به من گر از تو برم يادي
°
يک بار عهد بستم و نشکستم
صد بار عهد بستي و بشکستي
ديگر نگويمت که چه ها کردي
ديگر نپرسمت که کجا هستي
جام فريب تلخ تو نوشيدم
هشياريم مباد از اين مستي


بوسه

شب دو دلداده در آن کوچه ي تنگ
مانده در ظلمت دهليز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش
°
در ميان بود به هنگام وداع
گفتگويي به سکوت و به نگاه
ديده ي عاشق و لعل لب يار
دل معشوقه و غوغاي گناه
°
عقل رو کرد به تاريکي ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت
عاشق تشنه لب بوسه طلب
همچنان شرح تمنا مي کرد
°
سينه بر سينه ي معشوق فشرد
بوسه اي زان لب شيرين بربود
دختر از شرم سر انداخت به زير
ناز مي کرد ، ولي راضي بود
°
اولين بوسه ي جان پرور عشق
لذت انگيزتر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ي صحراي فراق
به يکي بوسه نگردد سيراب
°
نوبت بوسه ي دوم که رسيد
دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که اين ناز بديد
بوسه را بر لب معشوق گذاشت


+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت4:20 PMتوسط نشیبا | |




به سادگی من می خندی ؟
من سپاهی از آه در سینه دارم
لبخند بزن به سادگی من
من بوی یاس را دوست دارم
وقتی لبخند می زنی بوی یاس می آید ، ساده ام نه ؟
تو زیبایی
خیلی زیبا
زیبایی زیبا
برای زیبایی تفسیر زیبایی

تو بسم الله سوره ی زیبایی هستی

ای زیبا

و

تو عشق را بهتر از عشق می فهمی
این راوقتی لبخند زدی فهمیدم
وقتی که عطر مریم مشامم را نوازش داد
و وقتی که خدا نزدیک تر شده بود
نزدیک تر از هر صمیمیت نزدیک

من عشق را می فهمم

من زبان سبز گل را هم می فهمم

من ولی نمی فهمم چرا بعضی ها عشق را نمی فهمند
گل را نمی فهمند
وصدای آب را ، آواز باد را و نیایش کوه را نمی فهمند

خیلی کودک شده ام ، نه ؟

ولی من پیر صد ساله ی عشقم
وقتی در عشق بالغ شدم ، دیدم که چه هیچم
وقتی خدا هست ، وقتی عشق هست ، وقتی شقایق هست
زندگی باید کرد ، حتی اگر هیچ بود ، حتی اگر یک کودک

بگذار عشق ببارد

می دانی چه حالی دارد خیس شدن زیر باران عشق
و تو آیا می دانی زیر بارن عشق هم خوشبخت ترینم ؟

می نویسم از عشق به عشق
وعشق را برای عشق می نویسم
وتا ابد عشق را می نویسم
عشق را ، عشق را و عشق را

نشیبا


+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت4:50 PMتوسط نشیبا | |




میلاد رویای هشتم مبارک

باران گرفت کم کم و رویا طلوع کرد

خورشید نام تو غزلم را شروع کرد


میلادت مبارک


سبز ترین بهانه ی سرودن


+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت8:51 PMتوسط نشیبا | |



گاه گاهی های های سرد من گم می شود

در میان های وهوی دختر زیبای عشق

از پس شب آذرخشی زد افق آتش گرفت

صبح صادق زاده شد از دولت گرمای عشق

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت6:49 PMتوسط نشیبا | |



خاطرت جمع که غم محو تماشای تو نیست

که غم اینجا کاخ نشین دل غمناک من است

آسمان قلب مرا نشانه میرود

من نیز به رسم پروانگی قلب تو را می خواهم

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت6:13 PMتوسط نشیبا | |



می گویم دوستت دارم در حالی که سرم بالاست

و می دانم که خوشبختم زیرا دوستت دارم

و تو آیا می دانی که خوشبخت ترینم؟

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت7:43 PMتوسط نشیبا | |



شبی از غم دوری لاله ها

خزیدم به دامان شب ناله ها

گرفتم ره بی کسی را به پیش

رسیدم به گلزار افغان خویش

دو پرچین جلوتر ز ایوان درد

رسدم به ییلاق گلهای زرد

در آن جا خبر از هیاهو نبود

نشانی ز مژگان آهو نبود

تبسم در آن واحه خشکیده بود

عطش بر لب چشمه خوابیده بود

هوا ضجه می زد ، زمین داغ بود

فسردن گل آواز آن باغ بود

زمین جز گیاه خرابی نداشت

گلی رنگ سرخ شرابی نداشت

لب هیچ گل نام مریم نبود

فریبی به جز وهم شبنم نبود

زمین و زمان دست بیداد بود

هوا عرصه شورش باد بود

شقایق به آن جا عبوری نداشت

زمین عطر گلهای سوری نداشت

دلم خسته شد ، از سیاهی گرفت

سراغ از نم صبحگاهی گرفت

دویدم به سوی زمین های ناز

پریدم به آن سوی پرچین راز

نشستم کنار گل یاسمین

زدم بر لبش بوسه ای آتشین

وزیدم به تالار آواز او

خزیدم به زیر پر ناز او

ولی ناگهان او مرا تاب داد

به آغوش یک حجله خواب داد

چکیدم به دامان رویای عشق

رسیدم به آفاق زیبای عشق

در آن جا همه خاکها پاک بود

چه می ها که آویزه ی تاک بود

زمین محشر حشر تصویر بود

لب لاله ها ذکر تکبیر بود

در آن جا نشانی ز زردی نبود

اگر بود گم بود و دردی نبود

لبی سایبان خم بوسه بود

به رخسار شبنم نم بوسه بود

سر زلف نی دست نیزار بود

به سر شاخه ها میوه ی سار بود

شقایق تنش تاک ادراک داشت

که آیینه اش ریشه بر خاک داشت

یکی روی شب برگ شب بو کشید

یکی تیغ گل روی ابرو کشید

یکی برکه ی رنگ طاووس بود

یکی رعشه ی بنگ ناقوس بود

یکی بر سر تاک می خانه زد

یکی هم به گیسوی می شانه زد

یکی موبد معبد ناز بود

یکی زائر صحن پرواز بود

زمین بود و گل بود و حیرتگری

هنر بود و تصویر و صورتگری

همه مثل آیینه بودند و پاک

همه رنگ سبزینه بودند و خاک

گلی بر تن حیرتم چاک زد

به ادراک من نقشی از تاک زد

در آن دم بلور سکوتم شکست

لبم با لب لاله میثاق بست

به او گفتم ای بر لبت رازها

که خواندی مرا در خم نازها

چه گویم من از شوق حیرت چه خوانم ترا

تو طناز و من نازبانم ترا

چه گویم مرا جام شبنم دهی

به پرهای من حس مریم دهی

چه گویم که تا آفتابم کنی

شب بوسه ها ماهتابم کنی

بیا روی احساس من یاس ریز

به پیمانه ام طعم گیلاس ریز

بیا بوسه بر روی زردم بزن

سری هم به قشلاق دردم بزن

                                                   نشیبا

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت6:48 PMتوسط نشیبا | |



به نام خداوند عشق آفرین

خداوند مهر و سپهر و زمین

نگنجد به توصیف و تعبیر ما

خدا در فراسوی تفسیر ما

زبانها به بند آید از حیرتش

خوشا فصل بارانی صحبتش

بهاران تماشاگه راز اوست

قناری پرستنده ناز اوست

بدان معبد واقعی در دل است

نهان مانده در بین آب و گل است

زهی جهل و نادانی مردمان

همه مانده در بند خوابی گران

تو از جستجوی خدا غافلی

چو آن قایق مانده بر ساحلی

زبان خدا یک زبان است و بس

که عشقست و عشقست و عشقست و بس

پیام من اینست: عاشق شوید

پذیرای عشق شقایق شوید

                                                           نشیبا

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت6:3 PMتوسط نشیبا | |